گالری آفتاب، فرهنگسرای نهج البلاغه و این بار تابلوهایی از جنس خطاشی. قاب های پر رمز و رازی از رنگ ها و دل نوشته ها. هر کدامشان حس متفاوتی دارند، گاهی سرد و ساکت مثل زمستان و گاهی گرم و پرهیاهو مثل تابستان

پایگاه خبری ویناپرس – گالری آفتاب، فرهنگسرای نهج البلاغه و این بار تابلوهایی از جنس خطاشی. قاب های پر رمز و رازی از رنگ ها و دل نوشته ها. هر کدامشان حس متفاوتی دارند، گاهی سرد و ساکت مثل زمستان و گاهی گرم و پرهیاهو مثل تابستان. این تابلوها حداقل برای من که تا به حال مشابه آنها را جایی ندیده ام بسیار چشم نواز و پیچیده هستند؛ آن قدر که به فکر فرو می روم و دلم می خواهد ساعت ها مقابل آنها بایستم و تماشایشان کنم. به همین بهانه با «مریم بسیجی» درباره نمایشگاه خطاشی، آثار و دغدغه های هنری اش گفت و گو کردم.

سالها بود که نقاشی هایی با این ظرافت و پیچیدگی ندیده بودم. آثار شما مملو از جزییات، گفتنی ها و ناگفتنی هایی است که در قالب کلمات و رنگ ها به تصویر کشیده شدند. کنجکاوم بدانم ریشه این هنرنمایی از کجا آمده است؟

ماجرا به زمانی برمی گردد که من به نقاشی علاقه مند شدم. به گمانم ۹ یا ۱۰ ساله بودم که با ثبت نام در کلاس نقاشی به طور رسمی تجربه کردن و آموختن در این رشته را آغاز کردم. جالب این که بعدها رشته تحصیلی من تجربی شد که هیچ ربطی به علاقه هنری ام نداشت. ولی به دلیل برخی ماجراها تغییر رشته دادم و کارشناسی ناپیوسته آموزش هنرهای تجسمی را در دانشگاه علم و فرهنگ خواندم. یکی از کلاس های ما در این دوره با استاد بهرام حنفی بود. در آن زمان یعنی حدود سال ۱۳۸۵ ایشان از معدود افرادی بود که در زمینه خط و نقاشی فعالیت داشت. شاید همین ارتباط استاد و شاگردی باعث شد تمایل من به این هنر بیشتر شود. البته که استاد حنفی در این مسیر به من انگیزه بسیاری داد و تشویق کرد این کار را ادامه دهم و از این بابت قدردانشان هستم.

نمایشگاه خطاشی مریم بسیجی در گالری آفتاب فرهنگسرای نهج البلاغه تهران

در کهکشان هنر، خط و نقاشی دو منظومه متفاوت هستند. به نظر می رسد برای تلفیق این دو باید تسلط نسبی در خوشنویسی و نقاشی داشته باشیم تا اثری در مقیاس هنری خلق شود.

نه، این طور نیست. من خوشنویس نبودم ولی سعی کردم به کمک رنگ و بازی های رنگی ضعف های خوشنویسی ام را پنهان کنم. این کار را با جدیت انجام دادم و مورد تشویق استادم قرار گرفتم. به یاد دارم در همان دوران یک بار استاد حنفی به من گفت: تو در زمینه رنگ شناسی از سایر دانشجوها قوی تر هستی. 

این طور نتیجه می گیرم که بذر نقاشی را از دوران کودکی کاشتید و در دوره دانشجویی آن را برداشت کردید. آیا بعدتر این روند ادامه پیدا کرد؟

به طور کل دوره کارشناسی برای من پربار و خیلی خوب گذشت. ولی بعد از دوسال و با ورود به دوره کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد تهران مرکز، آنچنان که انتظار داشتم چیز زیادی یاد نگرفتم و هر چه بود برای دوره کارشناسی بود. همیشه با خودم می گویم اگر در مقطع تحصیلات تکمیلی اساتیدی مانند استاد حنفی داشتم بسیار بیشتر می توانستم تاثیر بگیرم و بر آموخته ها و تجربیاتم اضافه کنم. به دلیل همین شرایط مدتی از نقاشی و خط-نقاشی فاصله گرفتم. شاید برایتان جالب باشد بدانید که در دوره کارشناسی علاوه بر خط-نقاشی، نگارگری، نقاشی باتیک، نقاشی ویترای و عکاسی هم می کردم، با دوستانم به صورت انفرادی نمایشگاه می گذاشتم و یک بار هم در مسابقه عکس ادینبرا شرکت کردم. ولی به تدریج فاصله من با کارهای هنری بیشتر شد. 

آیا این فاصله گرفتن بر می گردد به شرایطی که در دوره کارشناسی ارشد تجربه کرده بودید؟

کیفیت آموزش های دوره ارشد بی تاثیر نبود. موضوع دیگر این بود که به توصیه یکی از اساتید تدریس در دانشگاه آزاد واحد سما رودهن را شروع کردم و بعدها این روند را در دانشگاه جامع علمی کاربردی ادامه دادم و حالا یک دهه از آن زمان می گذرد. شاید بتوانم بگویم مشغله تدریس در دانشگاه و محیط های آکادمیک تا حد زیادی بین من و فضای کار هنری فاصله انداخت. ببینید بحث آموزش حالتی یکنواخت دارد و بعد از مدتی برای شما تکراری می شود. شما در این زمان فرصت زیادی ندارید که به علاقه مندی هایتان برسید هر چند که ما دانشجوهایی داشتیم که در همان فضای دانشگاه و کلاس درس خلاق بودند و من از خلاقیت آنها چیزهایی یاد می گرفتم ولی به طور کلی خیلی فرصت فعالیت هنری نداشتم.

برگردیم به نمایشگاه خطاشی؛ وقتی به آثارتان نگاه می کردم یک سیر تحول محسوس را در آنها شاهد بودم. این که در یک مقطع حالتی بافت گونه داشتند و به مرور شبیه نقاشی شدند. دلیلش چیست؟

بله تا حدودی به همین صورت است. البته باید اشاره کنم ۲۵ اثری که در نمایشگاه خطاشی داشتم همگی از دوران دانشجویی یعنی دهه ۸۰ تا سال ۱۴۰۰ بودند. قدرت مسلم تفاوت های زیادی بین آنها وجود دارد. آثار قدیمی تر بیشتر حالت تکستچر داشتند مثل تابلویی که از بهار است با رنگ های صورتی و پسته ای یا تابلویی که به قول استادم در آن زمستان را درست کرده بودم با رنگ های سفید و آبی و سرمه ای زیرا برای این تابلو ساعت ها در برف راه رفتم. همه آنها بیشتر تکستچر است. اما کارهایی که سال ۱۴۰۰ کشیدم قوام یافته تر هستند و پختگی بیشتری دارند و به سمتی رفته اند که نقاشی و سبک خطاشی بیشتر در آنها دیده می شود.

برگزیدن کلمه خطاشی برای نامگذاری این نمایشگاه هوشمندانه و خاص است. آیا قبلاً سابقه ای از این نام داشتید یا شما اولین پدیدآورنده آن هستید؟

کلمه خطاشی قبلاً وجود داشت و برای من آشنا بود ولی عوام بیشتر خط-نقاشی را می شناسند. در واقع من این کلمه را مناسب تر از خط-نقاشی دیدم. به نظرم خطاشی همان خط خطی ها و دل نوشته هایی است که با خط خوش نوشته می شود. من خوشنویس نیستم ولی خط خوبی دارم. به همین دلیل در آثارم سعی کردم ضعف های خوشنویسی را در نقاشی پنهان کنم. به عبارت دیگر در خطاشی اگر چه خط یکی از عناصر کلیدی محسوب می شود ولی کل اثر نیست؛ به همین دلیل وزن نقاشی نسبت به خوشنویسی بیشتر است.

عبارت ها و رنگ هایی که در آثارتان به کار برده اید از کجا آمده اند؟

این ها حس و حال و چیزهایی است که در ذهن من وجود داشته است. مثل کلمه ها، شعرها و دل نوشته های خودم . به عبارتی می توانم بگویم همگی درون زا است. در واقع همیشه آن رنگی که ریخته می شود به من می گوید چگونه ادامه دهم. پس انتخاب رنگ ها نیز برگرفته از حس درونی من است و این گونه جو و شرایط لازم برای ادامه کار را پیدا می کنم. حتی بعضی از روزها به این دلیل که حس متفاوتی داشتم از پای کار بلند نمی شدم مگر به اندازه نوشیدن یک جرعه آب یا خوردن ساندویچی کوچک. اگر بخواهم پاسخ این سوال را خیلی ساده بیان کنم باید بگویم برای من لغت ها اول رنگ است.

در زمانی که این مطلب را منتشر می کنیم کمی بیش از یک هفته از نمایشگاه خطاشی گذشته است. آیا در مدت برپایی نمایشگاه به هدف مشخصی دست یافتید؟

همیشه اطرافیانم به جز خواهرم که همیشه کارهایم را دوست داشت به من می گفتند خوب که چی این کارها را می کنی! در حقیقت من از برپایی نمایشگاه خطاشی به دنبال این بودم که یک عده بیننده علاقه مند به هنر، کارهایم را ببینند تا انگیزه بگیرم. خوشحالم که این اتفاق افتاد و خیلی حسم نسبت به کارهایم عوض شد. الان واقعاً انگیزه بیشتری دارم و مطمئنم مسیر را درست انتخاب کرده ام.

نمایشگاه خطاشی مریم بسیجی

با توجه به این که برای نمایشگاه تبلیغات زیادی انجام نشده بود، استقبال مخاطبان را چگونه دیدید؟

استقبال خوب بود. همه بازدیدکنندگان با دقت به آثار نگاه می کردند و حرف و نظراتشان را می گفتند. در مجموع نظرات به خصوص در مورد کارهایی که به تازگی انجام داده بودم خیلی مثبت بود. حتی یک هنرمند خوشنویسی از نمایشگاه بازدید کرد و نظرات جالب و ارزشمندی ارائه داد. به نظرم استقبال مخاطبان با وجود تبلیغ کم خوب بود به خصوص این که تاکنون تجربه مشابهی در قالب یک نمایشگاه ارائه نشده بود و از این نظر تازگی داشت.

به عنوان یک هنرمند جوان، آیا اقتصاد هنر را متناسب با ارزش کارهای هنری می دانید؟

متاسفانه در کشور ما هیچ تناسبی بین این دو وجود ندارد. امروزه اثر آن هنرمندی خریدار دارد که از یک سری حمایت ها برخوردار باشد یا برای دیده شدن به واسطه اسپانسرها یا سلبریتی ها هزینه های نجومی تبلیغات را بپردازد. اگر من یا امثال من هم می توانستیم این هزینه ها را بپردازیم و از این ظرفیت استفاده کنیم اوضاع بهتری داشتیم. بُعد تلخ تر ماجرا آنجایی است که آثار ممتاز و دست اول هنرمند خریدار ندارد در صورتی که عده ای برای آثار کپی شده از هنرمندان خارجی که به وسیله یک سلبریتی بازتولید شده پول های هنگفتی می پردازند. همیشه به خودم می گویم اگر می توانستیم مثل دستفروش های مترو هنرمان را به نمایش بگذاریم شاید بهتر شناخته می شدیم و خریدار پیدا می کردیم. برای من هنر مثل دختر زیبایی است که در خانه مانده و آدم ها نمی دانند او در خانه محصور شده است. گالری ها ضلع دیگر این مشکلات هستند. برخی از آنها به شرط آن که اثر شما بازاری باشد یا خود شما سبلریتی باشید کارتان را می پذیرند و برخی دیگر هزینه های زیادی را بدون انجام تبلیغات از شما طلب می کنند. پذیرش این شرایط برای اغلب هنرمندان امکان‌پذیر نیست؛ در نتیجه یک سری از هنرمندان در محیط خانه یا فضاهای دوستانه به انتظار دیده شدن می نشینند.

البته این مسئله خاص زمان ما نیست و در گذشته هم وجود داشته است.

بله موافقم. ما هنرمندانی مثل کمال الملک را داریم که به دلیل نفوذ و ارتباطی که با دربار داشت خیلی زود به شهرت رسید یا افرادی مثل ون گوگ یا سهراب سپهری که هنرشان بعد از مرگشان دیده شد.

به نظر شما با توجه به شرایط امروز جامعه ما، هنر می تواند به جایگاه متعالی خود برسد؟

جامعه ما و البته هنرمندان ما فعلاً باید به نیازهای اولیه خودشان برسند. وقتی این نیازها برآورده نشود هنر معنایی ندارد. من بارها شاهد بودم که نقاشی های خیلی عالی در تیراژ بالا روی پارچه چاپ و با قیمت های نازلی فروخته می شوند. یا مثلاً تصاویر عروسی را بر روی بوم نقاشی چاپ می کنند و به این ترتیب هنر صورتگری آرام آرام فراموش می شود. در شرایط حال حاضر ویژگی های هنری اثر مثل زیبابودن، شاخص بودن و منحصربه فرد بودن مطرح نیست بلکه تیراژ بالاتر و رسیدن به پول و درآمد بیشتر اولویت است. بنابراین امروزه آثار کپی حتی با کیفیت پایین ارزشی بیشتر از فرش دستباف و طلا دارند. امیدوارم هر چه زودتر مقوله هنر مورد توجه همه اقشار قرار بگیرد و هنرمندان شایسته به همراه آثار فاخرشان در ایران و جهان دیده شوند.

از شما برای وقتی که به این گفت و گو اختصاص دادید سپاسگزارم.

متقابلاً من هم.

نویسنده: محمد جواد نعمتی